
حمید جان سلام
خیلی وقته که کمتر فرصت می کنم دل نوشته هایم برات بگم امید است که این فرصت فراهم بشه تا آنچه از دل برمی آید بر این صفحه ثبت شود .
دیروزجمعه ۲۷/۱۰/۸۷ بعداز اینکه از خواب پا شدم تصمیم گرفتم سری به مزارت بزنم و این بود که خونه مامان تماس گرفتم و گفتم حاضر باشین میام دنبالتون تا بریم سر مزار حمید ....
مامان خیلی خوشحال شد و گفتم که دادش محمد هم ببنید اگه مایل است بیاد خبرش کنید تا حاضر بشه .
بین راه تصمیم گرفتم حلیم بخرم و صبحانه را در کنار مامان و بابا صرف کنیم اما یاد آمد صبحهای جمعه تو اینکار رو میکردی و این موضوع قطعاْ مادرمون یاد خاطره ات تو می اندازه وحسابی اشکشو در میاره این بود که منصرف شدم و وقتی رسیدم خونه مامان دیدم پدرمون که از سینه درد رنج می بره برای خودش شلغم روی بخاری گذاشته و ماهم چند تایی از اونها خوردم ....
از دادش محمد خبری نبود ظاهراْ مادر خانمش روضه ومقدمات آش رشته داشتند و اون همرفته اون طرف مامان گفت به همسرت زنگ بزنیم در صورت تمایل با اونها راهی مزارت بشیم .
تماس گرفتیم خاله خیلی احساس دلتنگی داشت می گفت کاش از خدا چیزی دیگری می خواستم چون ته دلش گفته بود اگر امروز یکی پیدا بشه ما را تا سر مزار حمید ببره چقدر خوبه که تلفن ما متعاقبش زنگ خورده بود خلاصه دقایقی بعد درب خونشون بودم یک معجون چهار مغز آوردن خوردیم وراه افتادیم .
این روزها نیما فرزندت خیلی شیرین زبونی می کنه با زبون بی زبونی می گفت ضبط ماشین رو روشن کنم و من هم این کار رو کردم اتفاقاْ یکی از شعر های همایون آمد که همسرت و خاله خیلی اشک ریختند خاله می گفت زبان خال همسرتو این میخونه !!....
فاتحه و اشک در یک روز آفتابی تنها هدیه ای بود که برات آوره بودیم البته قرائت زیارت عاشور وقرآن اونهم از روی گوشی موبایل دل تسلی خودمون هم بود .
با کلی دعا و قرائت فاتحه برای سایر اهل قبور با شما و همه اموات خفته در این دیار خدا حافظی کردیم.
امروز همسر وفرزندت مهمون مامان بودند .